چند قورباغه از جنگلي عبور مي
کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل
گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند که گودال جقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند
که : "ديگر چاره اي نيست،
شما به زودي خواهيد مرد".
دو قورباغه، اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از
گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر، دائماً مي گفتند که : "دست از تلاش
برداريد، چون نميتوانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد".
بالاخره يكي از قورباغه ها، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه شد و دست از
تلاش برداشت. او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد.
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار، اما او با توان بيشتري
تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند: "مگر تو حرفهاي
ما را نشنيدي؟". معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع، او در تمام مدت فكر مي کرده
که
ديگران او را تشويق مي کنند.
+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت1:36توسط علی خدائی پور |
|
About
سلام علی خدائی پور هستم متولد 19.مهر 1364 تهران راستی برای خوندن پرو فایل به پایین اولین لینک مراجعه کنید برای خوندن شعر های من به دفتر شعر پاتریس پادیانی رجوع کنید تو قسمت لینک ها